چه عذابیه امروز تو را دارم ندارم موندی تا ابد تو قلبم رفتی اما از کنارم
قبل از اینکه عاشقم شوی ... دَر بــَرابَــرَم مُــشت می کــُنی...
تو مرا نقــاش بـاشـی! بنام او که همیشه حاضر است انگار حرف تو که به میان می آید قلم هم شرم میکند فکر نمیکردم روزی نتوانم کسی را توصیف کنم انگار من با تمام نوشته هایم در مقابل تو هیچیم می دانم درک خواهی کرد و مرا سرزنش نمکینی اما قلبم آرام نمی گیرد و مرا مصمم کرده تا از تو بنویسم می خواهم از دل دریایی ات بنویسم که چقدر بزرگ است و چه آسان تمام بدی های دیگران را می شوید و ردی به اسم کینه بر جا نمی گذارد. نه بگذار از چشمانت بگویم که چقدر نافذ و زیباست و سرلوحه ی زیبایی و پاکی است . شاید باید از قلبت شروع میکردم که با تمام دردی که دارد سنگ صبوری بی همتابود برای دیگران. وای خدای من مهربانیت نباید فراموش شود که تو انقدر مهربانی که نامهربانی نزد تو جایی ندارد. دلم میخواست می بودی تا به همه نشانت میدادم من به فخر فروشی عادت ندارم کاش بودی و به تو می بالیدم. نفس کشیدن برایم سخت شده زنده بودنم تنها عادت است زندگی کردن را از یاد برده ام روزها بیهود تر از انچه که هست شده .شادید آخر نبودن ها و نخواستن های دنیا شدم. صبر کن نازنین : شک نکن تو معلم بدی نبودی. نه تو بهترین استاد زندگی من بودی ولی من شاگرد بدی بودم و هستم میدانم با خواندن انچه از تو و خودم می نویسم تو را آزرده میکنم اما سکوت نمی تواند دردی از من دوا کند. سالها میگذرد از آن روزها و جز زخم زبان اطرافیان چیزی برایم باقی نمانده . نگاهشان آنقدر سرد و بی روح شده که بند بند وجودم را متلاشی میکند. کاش بودی . کاش بودی .واین کاش ها هرگز تمامی ندارد قلبم سخت و سنگی شده روحم پی آرامش است ودلم میخواهد از عشق فاصله بگیرم .راستی تا یادم نرفته دیگر هیچ کسی را مرا به حال خود نمیگذارد . تنها به این دل خوشم که جای تو آنجا خوب است خیالم راحت است که تو غم نمیبینی دلم خوش است که از این حیوانهای آدم نما به دوری . مرا ببخش که نامه ای را که به اسم توصیف خوبی های تو شروع کردم پر از شکوه های من از زندگی .دوست داشتن را با تو فهمیدم و عشق را از تو به یادگار دارم محبت بهترین میراث باقی مانده از توست مهربان بودن من تنها وصیت توست .همه این ها از تو پیش من تا بینهایت ماندی است . تو را به خدایمان میسپارم .میدانم او بهتر از من از تو مراقبت توست. نویسنده: ستاره ابری یاعلی نویسنده :ستاره ابری یا علی بنام او که از رگ گردن به ما نزدیک تر است روزهایی که بی تو میگذرد عاری از درد نیست اماخالی از لطف نیست درد از اینکه نیستی لطف از اینکه در نبودنت ارامش بیشتری هست هیچ میدانی دلتنگی هایم برایت کم شده و این موهبتی است عشق ناکام تو باعث شد به معبود عاشق خودم نزدیکتربشم این یک دنیاست خبر دارم که کجا هستی و چه میکنی اما دیگر مهم نیستی این زیباست از غم عشقم نمیدانی از فراق یارنمیپرسی ولی یک دنیا ادعا داری چه بد پیغام دادی دلتنگی .تواصلا از دلتنگی چه میدانی؟ سفرکردم تا از یاد تو جداباشم تو این را خوب میدانی دلم دلتنگ دل تنگی هاست حالا دیگر بی تو زیستن را اموخته ام نیازی به تو نیست عشق ورزیدن را از بر شده ام به تو نیازی نیست ازیاد بردن را درس میدهم به تو دیگر نیازی نیست تلافی کردن را از یاد برده ام به تو نیازی نیست ستایش خالق کردن را بیا و بیاموز محبت کردن را بیاموز عاشق بودن را بیاموز سکوت کردن را اموخته ام درست زندگی کردن را بیاموز خداوندا به او قدرت بده تا بیاموزد انچه خوب است و از یاد ببرد هرچه بدی است نویسنده:ستاره ابری یاعلی و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… روز تو! روزی که تو آغاز شدی تقدیم به تو که در لحظه به لحظه های تنهایم درکنارم بودی و هستی یگانه خواهرم تولدت مبارک نامه ی چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت رو نشونش نده – هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن- قلبت را خالی نگه دار اگر هم خواستی کسی را در قلبت جای دهی ، سعی کن فقط یک نفر باشد و به بگو تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوستت دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز هرسال وقتی…..(تاریخ تولد)……هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن آنکه و یران شده از یار مرا می فهمد! آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد ! چه بگو یم که چنان ازتو فرو ریخته ام که فقط ر یزش آوار مرا می فهمد... . ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی آتش به شب تار زدی خسته نباشی ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی با رگ رگ من تار زدی خسته به نام او که این روزها به او نزدیکترم این روزها در پیله ی سرد تنهایی هام گه گاه به بیرون سر می زنم شاید رد پای از تو بیابم و شاید دنبال خودم میگردم کاش ندیده بودمت و کاش کمتر باورت میکردم از این کاش ها بسیارن خبر دارم اما نمیدانم اما دوست داشتنم بیشتر شده که کمتر نشده. نمیخوام بدی هایت را باور کنم دوست ندارم قبول کنم تو دیگر نیستی تمام اطرافیانم نبودنت را باور کردن عین اون روزها که همه بدی هایت را می دیدند و من کور بودم عین اون روزها که همه ظالم بودنت را از بر بودن و من قبول نداشتم انگار تو دنیای جدید من همه چیز تغییر کرده و تو همان هستی که بودی دلم برای بی رحمی هایت تنگ شده دلم برای نق نق کردن هایت تنگ شده دلم برای زور گویی هایت تنگ شده دلم برای ......خیلی چیزها تنگ است اما کار من از دل تنگی گذشته باید باور کنم تو همیشه همین هستی که بودی باید خودمم را تغییر دهم چون تو هرگز تغییر نخواهی کرد باشد باشد تو همان باش که بودی من میروم تا خود را برای دنیایی بدون تو اماده سازم به خدای یگانه میسپارمت هر چند میدانم تو از این دعا هم در حق من دریغ خواهی کرد نویسنده:ستاره ابری یا علی بوسه
ای بخشید و خوابم کرد و رفت با لب لعلش خرابم کرد و رفت با نگاهش جسم و جانم را بسوخت بعد هم عاشق خطابم کرد و رفت رهزن دل بود چشم مست او ز آتش عشقش کبابم کرد و رفت اشک ریزان همچو شمعی تا سحر سوختم چندانکه آبم کرد و رفت عاقبت در جمع عاشقهای خویش عارفانه انتخابم کرد و رفت دید رسوا گشته ام در محفلش بی وفا آخر جوابم کرد و رفت عشق من آمد ببالینم شبی با نوای بوسه خوابم کرد و رفت . الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی، آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم. واز آن در رنج نباشم. دار تا در خلوت عزلت نپوسم. و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز. حسِ غریبی است دوست داشتن . عكس يه غروب غمگين چشمهاي خسته و سنگين يه دل پر از اندوه اندوه روزهاي گذشته صدايي گرفته از غم تك وتنها توي اين دنياي رنگين همه حرف هام مثل تنها گل باغچه، رنگ و بوي غم گرفته دلمو ماتم گرفته ، بغض گلومو خاطرات شيرين گذشته با تو بودنا با هم خنديدنا با هم گريه كردنا با هم فكركردنا ، به روزهاي خوب آينده ، به روزهاي باهم بودن براي هميشه گرمي دستات توي دستام برق چشمات توي چشمام تپش قلبت روي سينم توي ذهنم داره آتش ميزنه به جونم به وجودم خودمو به خدا سپردم آخه داشتم مي مردم ديگه طاقت ندارم اما چاره اي ندارم بايد زندگي كنم زندگي جاريست، مثل رود زندگي اجبارست، حتي بي تو سخت، دشوار، بدون لذت عاشقي چشمامو روهم مي زارم امروز هم تنها با خاطرات تو توي آلبومم مي زارم روي طاقچه ، كنار باقي عكس هاي گذشته. بنام خدایی که در همین نزدیکی هاست بی تو نه بوی خاک نجاتم داد ، نه شمارش ستاره ها تسکینم....... چرا صدایم کردی؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... ... ... بنام او که تنهاست اماتنهای را برای بنده اش نمی خواهد نگاه ساکت باران سکوتی تلخ میگریم ســـياه مثل شب تئاتر دنــــياي بي تو بودن شوق رهايي از شــب مـــــنو تو تا كشوندن *** هزاران شب خــــدارو قســـــم به كعبه دادم مني كه بي نور عـشق برگــي تو دست بادم *** دلــــــــــم جز اين تمنا هـيچي ازت نميخواد اي بـــــــــهترين ارزو خدا تـورو به من داد *** بـــــــــي تو تموم دنيام كوير خارو خس بود خــــــيال با تو بودن براي مـــن نفس بود *** بيـــــــا و عاشقم باش اي بــــــهترين ارزو هر عشقي جز عشق تو براي من هوس بود دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت یا علی بنام او که هرچه حکم دهد همان شود مراقب افکارت باش که گفتارت میشود مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود مراقب رفتارت باش که عادت میشود مراقب عادات باش که شخصیتت میشود مراقب شخصیتت باش سرنوشت میشود جملاتی از امیرالمومنین از نهج البلاغه زیبا ! بنام او که همچون تویی آفرید سوگند به چشمانت که من بی تو هیچ ام سوگند به چشمانت که من ویران ُویرانم سوگند به صداقت گفتارت که من بی تو گرفتارم سوگند به صداقت گفتارت که من شیدای شیدایم سوگند به تنهایت که من هم تنهای تنهایم سوگند به تنهایت که من شیدای شیدایم سوگند به خستگی چشمانم که من بی تو همون عاشق بیمارم تقدیم به او که .... نویسنده :ستاره ابری یا علی به نیمه های شب قسم که من بهانه جو شدم......................... بنام خدایی که تنهاست .لی تنهایی را برای مخلوقاتش نمی پسندد این روزها دلتنگم و میدانم که میدانی که برایت دلتنگم اما نه انگار دل تنگی من از نبودن تو نیست خوب فهمیدم دل تنگی ام بخاطر خودم است که سالها فقط تو را دیدم و خود را از یاد برده ام میخوام بدانی که ان قدر مبهوت تماشای تو شدم که که یادم رفت منی هم وجود دارد میدانم که تو این موضوع را نخواهی درک کرد چون همیشه تنها خودت را دیدی .پس یقینا دلت برای خودت دلت تنگ نمی شود. چه بگویم که اگر هیچ نگویم بهتر است که شاید در سکوتم بیابی که من خیلی تنهام و تو همیشه چون منی را درکنارت داری هر از چند گاه به یاد اور که این دلقک که عمریست تو را فقط می خنداند و شاد میکند شاید خودش دلش برای ذره ای تنها ذره ای از خنده تنگ شده باشد میدانم میدانم که تو به هر انچه به من مربوط شود بی اهمیتی و فراموش کار یادت هست یکبار ازت خواستم که برایم گل بیاوری ان هم زمانی که در گلخانه مشغول چیدمان گل ها بودی اما تو زمانی که به خانه برگشتی حتی به روی خودت هم نیاوردی من نیز سخن به لب نیاوردم و هیچ نگفتم .میدانی تو هیچ گاه نخواستی مرا ببینی حتی ان زمان که در بستر بیماری افتاده بودی ومن تا صبح بالای سرت مشغول پرستاری بودم وتا خود صبح تو را پاشوره میکردم وبرایت چهارقل میخواندم وبه تو فوت میکردم وقتی چشم باز کردی ساعت را جویا شدی وبه من توجه ای نکردی دیرزمانی است که رفتارهای غیر عادی تو برایم عادی شده زندگی در کنار تو فقط یک حسن داشت آن هم این بود که تو یکی را داشتی که مراقبت باشد نگرانت باشد دلتنگت باشد سنگ صبورت باشد همدردت باشد وبه تو عشق بورزد اما من چون خودی نداشتم در این واپسین دقایق باهم بودن باز نتواستم حرفمم را به لب بیارم وبه ناچار دست به قلم شدم تا برگ آخر این دفتر خاطرات با تو بودن را کامل کنم و ببندم به یگانه خدای هستی میسپارمت با این میدانم که این خداحافظی و خدانگه داری را هم از من دریغ خواهی کرد نویسنده :ستاره ابری یا علی بنام او که هرچه دارم از اوست حتی درد هایم این روزها تمام فکر م به تو تعلق دارد میدانم که روزی گذری هم که شده این مطلب را میخوانی اما انگاه شاید از من چیزی باقی نمانده باشد به چه فکر میکنی به تنهایی من یا خوادخواهی خودت عیبی ندارد برای احترام تمام لحظاتی که با هم بودیم تو را میبخشم نگران نباش من به تنهای هایم عادت کردم هر چند که بعید میدانم که نگران من باشی تمام بغض من از این است که چرا بی خداحافظی پر کشیدی اما بغضم را فرو میبرم که مبادا تو را ناراحت کند سالهاست که یاد گرفتم اونطوری زندگی کنم که تو میخواهی و خودم را در جاده ی پرپیچ زندگی گم کرده ام اما انگارا علاقه ی زیاد من به تو دارد تو را خسته میکند و کلافه کرده باشه عیبی ندارد علاقه ام را با خود به گور تنهایی میبرم نگران نباش منتظر فاتحه ی تو نیستم که میدانم تو حتی برای من فاتحه هم نخواهی خواند به فکر رفته ای ساکت شده ای میدانم باز حوصله ات را سر برده ام پس باتنهایی هایم رفیق میشوم و از این به بعد برای تنهایی هایم درد و دل میکنم که سکوت اتاق خود بهترین پاسخ برای دوست داشتن و علاقه ی من به کسی است که سالها ی سال از من دور گشته نویسنده :ستاره ابری یا علی بنام خدایی که درهمین نزدیکی هاست کنار من و تو گفتی از همه چیز چشم بندم گفتم چشم گفتی را نظر بر همه کس بندم گفتم چشم گفتی قلبم به کسی هرگز نبخشم گفتم چشم گفتی در خانه تاریک دل مبحوس بمانم گفتم چشم گفتی دفتر خاطرات رو تو گورستان دل مبحوس کن گفتم چشم گفتی گرمی دستم را نباید به دست دیگری بخشم گفتم چشم گفتی عشقت رو فقط نثار من کن گفتم چشم گفتی تنها بمان توتنهایت با من بمان گفتم چشم حالا اندکی من بگویم تو فقط گوش کن لازم نیست بگی چشم چشم بر هم بستم و خواستم که منو ببینی که ندیدی نظر برهمه بستم و خواستم تو نظر تو ژیدا باشم که نبودم قلبم را به تو بخشیدم . تو ان را نفهمیدی در خانه ی دل مبحوس شدم شاید بیایی که نیامدی هم صحبت تنهایی شدم و از تو سخنی بر نیامد دل واپس عشقت شدم و هرگز معشوق نبودی امروز به حجله ی خیس دلم برخوردی و علت را میجویی در حوالی خیابا ن خاطره باش شاید به یادت ایم دلواپس فردای نیامده باش شاید به خوابت ایم عکس طاقچه نشین قلبت را بشکن شاید به نظرت ایم تمام این سالها من بودم وتو نبودی همین علاقه ی ساده باعث این شعر شده میدانم از ان سوی سکوت خوابهایت شاید یک روز بدیدارت بیایم پس دلواپس این روزهای خود نباش حتما جای من کسی می اید نویسنده: ستاره ابری یا علی حالمان بد نيست کم غم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياری داشتيم خود خود غلط بود آنچه می پنداشتيم به پیشنهاد یکی از بهترین دوستانم این شعر را گذاشتم این پست تقدیم به او یا علی بنام خدایی که در همین نزدیکی هاست بنام خدایی که هم تو افرید هم مرا افرید
بنام خدایی که در همین نزدیکی هاست کسی حال مرا هرگز نفهمید دلیل گریه هایم رانپرسید گناه عالمی را بردم از یاد گناهم را کسی برمن نبخشید اگر چه از شما خانه خرابم دچار یاوه های بیشمارم پشیمان نیستم ازانچه بودم پشیمان نیستم از ماجرایم همین هستم همین خواهم شد از نو اگر بار دگر دنیا بیایم یا علی
از خـیــــــــالَـت پــــــاڪــــ مـــــــے شَــــــوَم. . .
آرام . . .
بــــے صـِــــدا. . .
بــــے چـِـــــراغ. . .
قـــول مــــے دَهَـــم،
ذَره اے صِــــداے رَفـتَـنَــــــم،
آرامــِــــــــــش سُڪـــــوتَــــــت را بَـــــرهَم نَزَنــَــــد. . .
فــــــــَـقــــط
واژه می فـــُـــروشــــیـم
و
ســــُـکــوت می خـــَـریــم
چــه تـــِـجــارت درد نـــاکی ســـت . . .!!!
مرا خوب خوب نگاه کن !
مبادا چیزی از قلم بیفتد که بعدها به چشمت بیاید !
مـــیپُرســی ... گــُل یا پـــوچ ؟...
در دِلـ♥ـَم میگویَــم ...
فــَقــَط دَســتـانَت...
آنقدر آزردی ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ..
بکنم دل ز دل چون سنگت ..
تو خیالت راحت ..
می روم از قلبت ..
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی ..
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ..
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ..
عشق زیباست و حرمت دارد ..
تو بمان ..
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ..
سخت بیمار شده است ..
تو بمان در شهرت
چـقــدر می گیـری
بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟
بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم
یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد
راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم...
نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟

چقدر سخته از تو نوشتن
به اندازه تو دوست ندارم .
غم سنگینی از نبودنت تو دلم جا کرده درد دوری از تو یک لحظه هم

بنام خدایی که در کنار من و توست هرلحظه
اعتراف
همان روز اول گفتم : با همه فرق دارم
ولی تو باور نکردی خندیدی و گفتی: من هم با بفیه فرق دارم
همان روز اول گقتم:قلبی برایم باقی نمانده
باز خندیدی و گفتی : یک قلب جدید برایت میخرم
همان روز اول گفتم: عشق را باور ندارم
با خنده گفتی: ثابت میکنم بدون عشق نمیتونم حتی نفس کشید
همان روز اول گفتم: چینی بد زده هستم و شکستی
باز بی پروا لب خند زدی و گفتی: تو را در ویترین قلبم جا میدهم
همان روز اول گفتم: ماندی نیستم و خیال پرواز دارم
با خنده ی زیبایی گفتی: پر پروازت خواهم شد نگران پریدن نباش
همان روز اول گفتم: دلهره دارم از دلبستن به کسی
حالت جدی گرفتی و گفتی: من با تمام ادمهایی که دیده ای فرق دارم
همان روز اول گفتم: نامردی و خیانت دیده ام درد کشیده هستم
دوباره خندیدی و گفتی : خودت را رها کن تا من پشتیبان تو باشم
همان روز اول گفتم: دل تنگ دوست داشتن هستم و...
حرفم را قطع کردی و گفتی: ثابت میکنم بیشتر از همه ی دنیا دوستت دارم
از تو پرسیدم تو حرفی و شرطی نداری
گفتی: چرا قدم بزار به دنیای من همین
با دلهره ی خاصی قدم به دنیای تو گذاشتم با این فکر که تو همه چیز
را درک کرده ای نگران خودم نبودم نگران تو بودم چون خودمم را بهتر
از تو میشناختم میدانستم به سادگی به کسی دلبسته نمیشوم به فکر این
بودم مبادا وابسته شوی مبادا کنار من آرامش ات را از دست بدهی و
از رفتنم ضربه ای بخوری هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا چرا چرا
من که هنوز شروع نشده به فکر رفتنم پا به دنیای تو گذاشتم ودنیای تو را
هم به نابودی بکشم؟
مدتی گذشت تو به من وابسته و عاشق من شدی و من با وجود ترس از
دل بستن به تو تنها به تو عادت کردم و این برام سخت بود
هر دفعه کنارم قرار میگرفتی فکر ساختن دنیای پر از عشق بودی برایم
من همان لحظه کنار تو بفکر داغون کردن آن بودم
ترس شکست دوباره از عاشقی و عشق و ... مانع میشد بهت نزدیک بشم
گاهی خسته میشدی اما نیروی که از عشق میگرفتی مانع میشد خسته بشی
مدت ها منو بالای کوه غرور نشاندی و خودت در پای کوه خورد شدی
ثابت کردی با دیگران فرق داری .
ثابت کردی بهترینی.
ثابت کردی عشق وجود دارد.
ثابت کردی من هم قلب دارم اما یک قلب سنگی
ثابت کردی من چینی بند زده نیستم بله از آهنم
من تمام لحظه های با تو بودن را در دفتر خاطرات قلب سنگیم نوشتم
ولی فراموش کردی من ماندی نیستم
وقتی فهمیدم داری به خودت درس میدی که زندگی بدون من هیچه !
بر این باور شدم که باید بپرم تا بیشتر از این خودت را آزار ندهی
سخت نیست تو دنیایی که مردمانش تعریف واژه ی عشق را
نمیدانند وحتی نوشتن این واژه را فراموش کرده اند
زندگی کردن سخت نیست برای ادمی مثل من که عین خوشون هستم
تو مال این دنیا نیستی میدانم برایت زندگی تو این دنیا سخت است
دارم میرم برای همیشه.اما دلم تاب نیاورد بدون دو خط نوشتن
و علت اینکه چرا ترکت میکنم بروم.
اگرا به دنیای تو گذاشتم بخاطر تو نبود بلکه بخاطر این بود که
من خیلی تنها و خسته بودم دلم میخواست خودم را مشغول
به یک چیزی کنم .
فکر میکردم تو هم عین بقیه هستی مدتی که گذشت فهمیدم تو با
همه ادمها فرق داری همینکه احساس کردم عشق را میشناسی و
عاشق شدی تاب نیاوردم سکوت کنم ازت خواستم ترکم کنی. و
وقتی در مقابل به من گفتی : باشه من میرم تا تو اذیت نشی
تا تو ناراحت نبینم و در آخر گفتی :عشق یعنی: از خود گذشتن
از تو میگذرم بخاطر عشقی که بهت دارم
وقتی رفتی احساس خالی بودن داشتم انگار یک چیزی گم
کردم نمیدانم چه دلیلی داشت برایت دلتنگ شدم حسی جدید که
من تجربه اش نکرده بودم . در خلوت خودم رفتنت را اینطور
معنا کردم که باید بره سراغ کسی که عشق رابشناسه و قدرش
رو بدونه غافل ازاینکه من هم ندونسته عاشق شدم و تو عشق
را برایم معنی کردی .


از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه
.jpg)


خدایا : عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
خدایا : به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن .
خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نساز.
خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم.
خدایا : جهل آمیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
خدایا : شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا : درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز.
خدایا : مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله در امان دار.
خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم
خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.
خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم
خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستِمان دارد ..
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛
به بازیش میگیریم
.
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر
هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحمتر
.
تقصیر از ما نیست ؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه
اینگونه به گوشِمان خوانده شدهاند .
تصویرِ مجنونِ بیدل و فرهادِ کوه کن
نقشهایِ آشنایِ ذهنِ ماست
.
و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُلیخا به پند و اندرز ،
آویزهء گوشِمان شدهاست
.
یکدیگر را میآزاریم
.
یاد گرفتهایم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق
شیداترست
.
و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء
ماندگارتری خواهد شد
.
به شهوتِ تجربهء عشقی سوزان ،
آتشی به پا میکنیم
و عاشق را در خرمنِ نامهربانی و بیاعتنایی به مسلخِ
جنونِ عشق میفرستیم
.
چه باک ؟
!
هر چه بیشتر بسوزد ، خوشتر
شعله هایِ سرکشِ آتش سر مستِ مان میکند
.
عیشِ مان مدام و حالِمان به کام
:
وای چه خواستنی ام من
...!
هر چه زجرش میدهم ، خم به ابرو نمی آورد
!
هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم میکند
!
چه دلبرانه بیدلش کردهام
.
مرحبا به من ، آفرین به من
...!
میرانمش ، با مهرِ افزون تری بسو یِ من باز میگردد
.
خوارش میکنم ، او به زیباترینِ نامها میخواندم
.
بیوفایی میکنم ، صبورانه ستایشم میکند
.
به بندش میکشم ، پروازم میدهد
.
بیچاره ! چه بیدلانه دلبریام را خریدار است
...
چه مظلومانه بازیچه بازیِ ظالمانهام شده است
.
بازی میدهیم و به بازی میگیریم
بازی میکنیم و به بازی نمیگیریم
...
با گامهای سُربیِ بیرحم ، از روی هیکل رنجورش رد
میشویم و از صدای شکستنِ قلبش زیرِ پاشنههای
آهنینمان سرخوشانه لذت میبریم
...
غافلانه سرخوشیم
و عاجزانه ظالم ؛
و عاشق ، محکوم است به مدارا،
تا بینوا را جانی و دلی هنوز ، مانده باشد
...
اگر جان داد ، شور عشقمان افسانه دیگری آفریدهاست
.
اگر تاب نیاورَد ، لیاقتِ عشقمان را نداشتهاست




آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم
«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!


فقط یک
بهانه می خواهم
برای عشق بازی با دلم
یک نگاه و کاشانه می
خواهم
برای رقص و شور شعر هایم
چشم تو و یک ترانه می خواهم
برای با تو ماندنم
یک عشق بی کرانه می خواهم
من
برای واژه های گوشه گیرم
یک کتابِ پر افسانه می خواهم
برای
ماندن بی تردید و خواندن بی تخریب
یک بغل احساس جانانه می خواهم .
برای با تو جاری شدن
یک تعبیر ساده می خواهم
برای
عشوه ای زنانه از جان
یک لبخند بی قاعده می خواهم
و آخر
هم
از اینهمه هیاهو و تلاطم
من تو را یکبار بی بهانه می
خواهم

هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا !
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا !
آن گونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آن گونه عاشقم که نیستان را "
یکجا هوای زمزمه دارم "
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا !
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا !
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا !
ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا !
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا


.......................................به بند بند اسم تو اسیر آرزو شدم !!
سرک کشیدی خواهشی به نا کجای خانه ام.............................
.....................................پرنده های یاد تو نشسته روی شانه ام
نفس نفس سکوت من به دست تو ترانه شد...............................
........................................تمام انتظار تو به سوی من روانه شد
به شاخه های سرور من کبوتری نمی پرد...................................
....................................صدای خواهش تو را نسیم شب نمی برد
ستاره های بغض من عروس ابر پاره شد....................................
....................................نگاه تو به چشم من حکایتی فسانه شد





» خوشبختی تو مقابل تنهایی من
» نامه ای پر از شکایت
» اعتراف به هر انچه از تو مانده نزد من
» هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاكستر
» روزهای بی تو عاری از درد نیست اما خالی از لطف هم نیست
» تقدیم به بهترین خواهر دنیا عاشقتم دیونه
» آن هنگام که از دست دادن عادت مي شود، به دست آوردن هم ديگر آرزو نيست
» پیله ی تنهای هایم شکست امروز از دیروز فاصله گزفتم سخت سخت
» عاقبت انتخاب تو
| Design By : TopBloger.com |


